تا توانی دلی بدست آور

چون دلم بدون تو میمیره

جون تو یه لحظه دور باشی ازش

عاصی می شه ، همش بهونه میگیره

تو دل و به خودت عادتش دادی

اجازه دادی توی چشمات بشینه

تو خودت گفتی چشام بدون تو

هیچ کجای دنیای رو نمی بینه

حالا تو اگه بری چیکار کنم؟

با دلی که آروم نمی گیره

بیا و زندگیم و تو خراب نکن

نرو بزار دستام بازم جون بگیره

کاش

کاش یکبار مرا می دیدی

 و تمنای نگاهم را می فهمیدی

کاش راضی تر از این می گشتی

و به من یک لب می خندیدی

کاش عمرم، قوی می گشتی

و دگر بار ز عشقم نمی ترسیدی

کاش می شد که مرا در آغوش

می فشردی و می مرد همه تردیدی

کاش می شد که بگیری عمرم

و به من لحظه ای از عشق می بخشیدی

کاش می شد که تا آخر عمر

تو زعشقم به خود نمی رنجیدی

از دل برود هر آنکه از دیده رود

پس چرا خورشید در دل هستی؟

سالیانست سفر کرده ای و

از همان روز تو پیشم هستی

پس چرا دنیائیان گویند سراب؟

تو همانی که دلم را بستی

تو چرا باید از دل بروی؟

دل من بهر تو شد دربستی

با خیالت شبم روز شود

روز و شب با تو کنم سرمستی

تپش قلبم دانی از چیست؟

می تپد گاه که می کشی به قبلم دستی

با همه این اوصاف در دلم می مانی

 با وجود تمام مستی