خواب می بینم

رویایم نوید عشق را می دهد

دلم مرده است

برعکس تفسیر می کند

ناگهان

تو می آیی!

تا چشم بر هم می زنی

تگرگ خانه ات را ویران می کند.

همه چیز را از دست می دهی

دانه ها درشت تر از آنند که مقاومت کنی

بی وقفه و سریع تلاش می کنند تو را زمین بزنند

و در آخر چون منی می مانی

که در عشق بازی با باران

باخت.

دوست دارم

اشتباه بزرگ زندگی ام

در شلوغی ِ شهر افسرده

می روم لحظه ای خودم باشم

حالم از خواستن به هم خورده

 

تو به من خندیدی

و چه خرسند شدم از این لبخند

روزها در پی عشق

سپری شد اما

حاصل عشق مترسک به کلاغ

مرگ یک مزرعه بود

امسال خانه ما عید نداشت

هفت سین و آینه و ماهی هم داشتیم

ولی افسوس

پدر سفر کرده بود.