دلنوشته های یک پرنده

دوباره سرد شد

باید کوچ کنیم!

سفرمان طولانیست

پرنده هایم ناتوانند و

صیادان بی رحم

هر جا که دانه می بینم دلم می لرزد

از خلوت می ترسم

عزیزانم را در این خلوت از دست داده ام

و چه غمگین است تنها نفس کشیدن

تا تو بیایی  در جا زدن را تمرین می کنم

درست مثل باتریی که

توان حرکت دادن عقربه ها را ندارد

تا تو بیایی

در همین زمان می ایستم

و زندگی را متوقف می کنم.

کاش بیایی!