تبليغاتX
خیال

خیال

حرف دل

سیگار می کشی

دودش را فرو می بری

تا آتش دل را فرونشانی

با آتش به جنگ آتش می روی

گر می گیری

به گمانم خاموش می شوی

ساکت می مانی و التهاب را سرکوب می کنی

روزها می گذرند

و من

لحظه ها را با اضطراب می گذرانم

چرا که

آتشفشان وجود تو آبستن انفجاری مهیب است.

عزیزم مواظب خودت باش

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت10:54توسط ازهار | |

چقدر روزای سختیه،خنده های تلخ و تصنعی و بغضی که همیشه گلو رو تا حد مرگ فشار میده و جالب تر از اینکه ما همه به این حال دلخوشیم چرا که شاید روزهای سخت تری رو در پیش داشته باشیم، روزهایی به سختی دوری ، انتظار و ناامیدی و متأسفانه این احساسات مدتیه که با روحم عجین شدند و فرار از غم و اضطراب کاریست بسیار سخت.

شاید تقدیر و شاید شیوه نگرش انسانها و شاید با هزاران شاید دیگه بشه مشکلات من و توجیه کرد اما حتماً اونهایی که من رو خوب میشناسن هیچ وقت یادشون نمی ره که :

یه نفر یه جایی با وجود قناعت بسیار هیچ وقت رنگ خوشبختی و خوشحالی و ندید.

سیل دریا دیده هرگز بر نمی گردد به جوی          نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت0:23توسط ازهار | |

سیمین

لاله

ژاله

دنیا

رویا

همه اینها را

تو فریفتی

تنها به این بهانه که

مرد شده ای

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت21:20توسط ازهار | |

خودش رفت و خودش مشتاق برگشت

گلم با نغمه عشاق برگشت

بنازم از غم من غصه می خورد

که لاغر رفت و خیلی چاق برگشت

 

بنازم سالهای بی خزان را

من و تو پیش هم این ارمغان را

دو چشم بسته و دستم به دستت

بنازم لحظه لحظه این گمان را

 

پس از یکسال،خیلی دیر برگشت

از این دنیا چقدر دلگیر برگشت

و من هی زیر لب زمزمه کردم

خدایا نوگلم چه پیر برگشت

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت16:8توسط ازهار | |

دیگر نوایی که عرش را می لرزاند

دل شکسته نیست

 چرا که هر زور

هزاران دل می شکند

زمان  همه چیز را  عوض کرد

و در این عصر یخی تنها نوای تکان دهنده

دوستت دارمی است

که از ته دل باشد.

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت13:45توسط ازهار | |

به چند فروختی همصحبتیمان را؟

به چند فروختی گره خوردن نگاهمان را؟

و به چند فروختی به هم رسیدن دستهایمان را!

تو که ادعای بی ارزشی واحد پول ایران را داری

صداقت به چند؟

صمیمیت به چند؟

گرمای وجودت به چند؟

در این حراج آخر فصل

لحظه ای از عشق به چند!!!!!؟

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت1:12توسط ازهار | |

۱۲ شب مرا می خواهی

۲ نمیه شب همین طور

۳ صبح شانه هایم را کم می آوری

نفسهایم را تمنی می کنی

دستهایم آرزوی بی ریای کودکی می شوند

صدایم را تنها منبع گرما در

این عصر یخی تعریف می کنی

آغوشم را امن ترین نقطه جهان می دانی

و صبح که آرام از کنارم می گذری

باورم می شود

که من

شب بویی بیش نیستم!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت2:54توسط ازهار | |

دلم می خواهد بیایی

بمانی

نروی

دلم می خواهد بخواهی و عشق بورزی

دلم می خواهد محبت را فریاد بزنی

دلم می خواهد این پشت خمیده را صاف کنی

دلم می خواهد دیگر نمک به زخمت نپاشی و

باور کنی که داروی بهتری هم هست!

دلم می خواهد عمق کلام نگاه و گرمای ......

را درک کنی

دلم می خواهد جانبازی درخت را ببینی

آن هنگام که

ذره ذره به پایت می افتد

از آن روزی که فهمید تو پاییز را دوست داری!

دلم می خواهد ورق بزنی دفتر عمرم را

چرا که

با نام تو آغاز شد

و دلم می خواهد باور کنی تمام این شعر را

ولی افسوس که

همیشه

خواستن توانستن نیست!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت1:48توسط ازهار | |

پرنده در قفس مردنی است

دوستت دارم را زیر لب زمزمه کن

بگذار کبوتر دلم

از حصار سینه

برهد.

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت23:58توسط ازهار | |

باران بارید

صاعقه ها وحشتناک بودند

و تو

به شیشه ای نازک پناه بردی

از آن سقف ساختی

باران تمام شد

شیشه ترک برداشت و

تو بی مهابا صحنه را ترک کردی

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت0:46توسط ازهار | |